ذبيح الله صفا
1084
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
داورا ايرانمدارا قبلهگاها صاحبا * اى غبار آستانت سرمهء چشم ترم كار من از دست رفت و غافلى از كار من * از ضرورت چند حرفى بر زبان مىآورم نخل طورم ليك خشك از قحط سال مردمى * طوبى باغ بهشتم ليك بىبار و برم مكنتى مىخواستم در خورد همت اى دريغ * رستم بىگرز و تيغم جبرئيل بىپرم نه فلك بر درگهت دارند هريك خدمتى * من كه اينجا هرزهگردم از كدامين كمترم لطف كردى منصبى دادى و ممنونم ولى * دمبدم در كار بىپرگار خود حيرانترم نفع نه مرسوم نه عزت نه استقلال نه * مجملا شرمندهء كلك و دوات و دفترم از پريشانى غلام و نوكر از من شد نفور * نيست كس كز قطرهء آبى گلو سازد ترم بس كه وجه جيره و مرسوم بر من جمع گشت * چون شتر در زير بار ساربان و مهترم چون ندارم هيچ چيز از چاپلوسى چاره نيست * ساربانم را غلامم مهترم را كهترم بيش ازين مپسند بىسامان و سرگردان مرا * رخصتى گر هرزهكارم شفقتى گر نوكرم خط آزادى ، اگر لايق نيم در بندگى * سرخط مرسوم ، اگر بهر غلامى درخورم قصه كوته طاقت محنت ندارم بيش ازين * رخصتم ده گر نخواهى داد چيز ديگرم و قطعهء زيرين را نيز گويا به همين مناسبت بميرزا سعيد مستوفى الممالك خطاب نمود ، و چون بخيرش اميدى نداشت از آزارش زينهار خواست : صبا به خدمت مستوفى الممالك دهر * اگر رسى ز منش هيچ دردسر مرسان ور او كند گله از من به حق نكهت گل * كه هرچه بشنوى از وى مرا خبر مرسان مگو چرا ز تو نفعى نمىرسد بضيا * كه من گذشتهام از نفع گو ضرر مرسان همين بس است كه گويى ز خير و شر با او * مرا بخير تو اميد نيست شر مرسان از مربع تركيب او كه موضوع آن دوبارهگويى و تقليدى از تركيببند هجرى است ، اين چند بند نقل مىشود . همهء آن را در آتشكده و در مجمع - الفصحا ببينيد : اى بت هرزه گرد هر جايى * وى برآورده سر برسوايى هرزهگردى و بادهپيمايى * عاقبت مىكشد برسوايى بس كه گفتم زبان من فرسود * چه كنم پند من ندارد سود